در برگشت از خط ، یکی از بسیجیان شیراز را دیدم. جوانی شانزده ساله که میگفت شغلش بنایی است هر دو دستش تیر خورده بود. رو به او گفتم: تو خیلی توفیق داری که در راه خدا مجروح شدی .باید شکرگزار خداوند باشی.
او در جوابم گفت: من که کاری نکردم یکی از دوستانم مجروح شده بود ،بالای سرش رفتم. سرش را تکان دادم او گفت: به من دست نزن که سرم بر بالین حضرت است و بعد هم ارام به شهادت رسید.
شهید سید احمد رحیمی

دلتنگ آنجا که می شوی دیگر اختیار دل و دیده به دست خودت نیست، پایت طلب رفتن دارد و ذهن خودش پرواز می کند برای رسیدن. آنجا که چون میدان ربایشی قوی جاذبه دارد و مجذوب آنجا شدن بی دلیل و برهان است. آنجا که نه اشکت را دل مردگی می خواننند، نه ناله را از دنیا بریدن نه به سر و سینه کوفتنت را خود زنی، همین اعمال که به چشم مردم اینجا دیوانه بازی است در کلام اهل آنجا عشق بازی خوانده می شود. همان جا که نورش از دور چشم را می زند و چه جای تعجب که چون از اتاقی تاریک به سرزمین نور راهی شوی چشم به دنیا عادت کرده ات تحمل این حجم نور را نخواهد داشت. آنجا همان زمینی است که وعده داده شده به مستضعفان به ارث می رسد، همان بهشت خدا. کاش این تکرار هرساله، هرماهه و هر هفته و هر روزه و هر ثانیه بود اصلاً ای کاش دائم بود. مثل دائم الصلاه بودن یا دائم الذکر بودن. کاش می شد دائم الراهیان نور باشیم.

