خودت را در آسمان ببين

وقتي قدم در بوستان گل‌هاي بهشتي مي‌گذاري، نسيمي از عطر بهاري تو را در آغوش مي‌گيرد و تو را در آسمان پرواز مي‌دهد. وقتي نام شهيد را بر لب‌هايت جاري مي‌كني، در گوشه‌اي از قلبت حك مي‌كني و خدا را شاهد مي‌گيري كه نروي جز راهي كه آنها رفتند و قدم در راهي بگذاري كه آنها گذاشتند. آن لحظه فرشتگان آسماني تو را ستايش مي‌كنند. وقتي در قنوت نمازهاي شبت غرق راز و نياز با خدا مي‌شوي و آن هنگام براي شهدا دعا مي‌كني و از خدا مي‌خواهي تا شهيد شوي، آن لحظه احساس مي‌كني كه تمام گل­هاي شقايق به تو لبخند مي‌زنند. خودت را در آسمان مي‌بيني؛ درست بين فرشتگان آسماني.

امروز

باز هم یک روز دیگر، چشم خورشید بر تن زمین افتاد و روزی دیگر آغاز شد. باز هم با خودم می گویم یعنی عاشق خدا شدن این قدر سخت است؟ من می پسندم خدایم را به خدایی و او قبول دارد مرا به بندگی پس مشکل کار کجاست؟ تمنای خون بهایی او چه تاوانی دارد که از من بر نمی آید؟

امروز روزی دیگر است که هر چه نگاه کنی به دل و دلدار و دلبر فرقی نمی بینی، امروز هم مثل دیروز سؤال ها همان سؤالهاست، دیروز نگهبان ابن زیاد تعجب می کرد از صبر میثم بر شکنجه و می پرسید : "چه نیاز به این سختی کشیدن؟ " و امروز بعضی کسانی می پرسند: " در این گرما چگونه با تشنگی می سازید و روزه می گیرید، آن هم با این چادر و زیر حرارت آفتاب؟!! " و کسی چه می داند که امروز همان روز عاشق شدن است بر خدا، تا رسیدن به خون بها. چه می داند کسی اسرار عشق را؟

میان عاشق و معشوق رمزی است                       چه داند آن که اشتر می چراند؟

و امروز خدای من، قصد من عاشق شدن است، چه می شود که لااقل امتحانم کنی؟ ببین! بنده ای در مقابلت به زانو نشسته، به دستانش نگاه کن! چه دارد جز هیچ؟ چه دارد جز جانی بی بها؟ چه کنم که آن نیز در کف توست؟ بستان هستی ام را و نابودم کن! بگذار در خلسه ای به رنگ افق به عبادت مشغول شوم، بگذار شهود تو را درک کنم با شهادت.

قورباغه هایی که مامور خدا بودند!

هنگام عبور از اروند رود به دلیل تلاطم شدید آب، عده ای از غواصان، دهان و گلویشان پر از آب شده بود و در آستانه ی خفه شدن قرار داشتند. در چنین حالتی بی آنکه خود بخواهند، دچار وضعیتی شده بودند که ناچار به سرفه کردن بودنداما چون می دانستند که با یک سرفه ی کوچک هم عملیات لو رفته و نیرو ها به قربانگاه می روند، با تمام توان تلاش می کردند تا سرفه نکنند. چون وضعیت اضطراری شد، ماجرا را با سردارقربانی در میان گذاشتیم ایشان پیغام داد: اگر شده خود را خفه کنید اما سرفه نکنید، چون یک لشکر را نابود خواهید کرد. ما که از انتقال این پیام به خود می لرزیدیم ناگزیر آن را ابلاغ کردیم. در پی این ابلاغ چنان صحنه های تکان دهنده ای را می دیدیم که به راستی بازگو کردن آنها نیز برایم سخت و دشوار است.

عزیزانی که دچار سرفه شده بودند، بار ها و بار ها خود را زیر آب  فرو می بردند اما باز موفق به اجرای فرمان نمی شدند. در شرایط سخت و غیر قابل توصیفی قرار داشتیم. این بار دستور رسید: از فرد کنار دست خود کمک بگیرید تا زیر آب بمانید و بی صدا شهید شوید تا جان دیگران به خطر نیفتد...

می دانستیم که صدور چنین دستوری برای فرمانده چقدر دشوار است. اما این را هم می دانستیم که موضوع هستی و نیستی یک لشکر و پیروزی یک عملیات در میان است.

اما با این همه نفس در سینه های ما حبس شده بود و مدام از خود می پرسیدیم که کدامیک از ما قادر به انجام چنین کاری است. این در حالی بود که خوددوستان عزیزی که دچار سرفه ی شدید شده بودند با خواهش و تمنا از ما می خواستند تا با آنها کمک کنیم که زیر آب بمانند و خفه شوند!!

می دانم که بازگو کردن این حقایق چقدر تلخ و غم انگیز است اما این را نیز می دانم که برای ثبت در تاریخ و نشان دادن عظمت یک نسل و روح بلند رزمندگانی که برای دفاع از جان و مال و آبرو و آرمان یک ملت از هیچ مجاهدتی دریغ نمی ورزیدند ناگزیر به بیان این وقایع هستیم.

به هر تقدیر همه در تکاپو بودیم تا راهی برای گریز از این مهلکه پیدا کنیم که در یک چشم بر هم زدن تمام اروند رود و همه ی ساحل ما و دشمن پر از صدای قورباغه هایی شد که نمی گذاشتند صدای سرفه ی نیرو ها ی ما به گوش کسی برسد.

شگفت انگیز بود و باور نکردنی زیرا در جایی و حالی که شاید در طول یک سال هم نتوان صدای یک قورباغه راشنید، آن شب و آن جا مالامال از صدای قورباغه هایی شد که تردید ندارم به یاری ابراهیم ها و اسماعیل هایی شتافته بودند که برای یاری الله در برابر آن فرمان سر تعظیم فرو آورده و حاضر شده بودندتا قدم به قربانگاه خود بگذارند همان لحظه بود که اعجاز توسل به بی بی فاطمه زهرا(س) و تبرک جستن از پرچم بارگاه امام رضا(ع) را در یافتیم و بار دیگر خدای را سپاس گفتیم که ما را در صف عاشقان خاندان عصمت و طهارت قرار داد.

راوی: سرهنگ پاسدار رمضان قاسمی

اگر شهید شدم سر به تنم نباشد

شهیدی قبری برای خودش کنده بود.به مادرش نشان می دهد ومی گوید هرگاه شهید شدم مرا در اینجاخاک کنید.یک ترکش به نزدیکی او می افتد.سرش جدا می شود.وقتی جسد بدون سر را می برند در آن قبر خاک کنند می بینند آن قبر اندازه ی جسد بدون سر است.

در وصیت نامه اش :

منو شرمنده زهرا قرار مده اگر شهید شدم سر به تنم نباشد. 

...به بوی عشق آمدم

راهی تا دشت نینوا نمانده است. از مرز جنون باید گذشت، مرز خون و آتش. از رود ساکن و نی زار های تشنه. اینجا بی سنگر و سایبان می شود زیر آسمان پهناور، ندبه ی عشق خواند. اینجا زمینش گسترده است و دلش تنگ. تنگ چزابه. با دست گوشه ای از خاک را لمس کن. بگرد. شاید زیر دست تو فلزی سرد جای گرفت که روی آن نوشته بود شهید گمنام فرزند روح الله.

بستان را باید یکباره از دست دشمن نجات داد. دشت بستان از چزابه تا سوسنگرد، هویزه و دهلاویه زیر بار آتش بود. نه آتش که شلیک نفس گیر گاز های سمی، فضا را به جهنمی تاریک تبدیل کرده بود. تا وقتی گردان شیرمردان امیرالمومنین(ع) و لشکرامام حسین(ع) پا به این دشت گذاشتند، نفس در سینه ی دشمن بند آمد. حسن باقری، مرد میدان نبرد، این روز ها در چزابه، با هدایت لشکر اسلام، تنگه را با شهامتی مثال زدنی، بدست گرفت. 13 روز، در شرایطی که تنها گلوله از آسمان می بارید، مقاومت به زبان ساده است. اما چه می دانیم که جوانان رشید آن زمان، با چه قدرت، نیرو و اراده ای قدم در این جهنم بی سنگر می گذاشتند و بی محابا به سمت دشمن هجوم می بردند. به سوی دشت خون، با یاد گلوی بریده ی آفتاب، نفس در سایه ی حق تازه می کردندو انرژی از کلام وحی می گرفتند. رمزشان یا علی بود و دستشان ذوالفقار نور. آن روز ها چزابه، عروج کبوتران ایران زمین بود.

حسین خرازی هم در بستان، تیپ زرهی عراقی را به زانو در آورده بودو حالا وقت چزابه بود. در منطقه ی پل سالبه درگیری ها شدید تر بود. بسیاری از رزمندگان در آن منطقه به شهادت رسیدند. نارنجک ها و نبرد های تن به تن در فاصله این سو و آن سوی رودسالبه، درست شبیه صحنه هایی است که در فیلم های جنگی برای ما تصویر می کنند و ما گاهی از ناباوری خندمان می گیرد. اما درگیری ها به همین شدت و نزدیکی بود.

بچه های لشکر امام حسین(ع)، از سالبه تا چزابه، مردانه می جنگیدندو اسلحه ها را نه!

سنگینی غم از دست دادن دوستان و برادران خود بر روی شانه می بردند. دلشان پر می زد به هوای دشت کربلا و به شهادت آنها حسرت می بردند.

حملات چزابه، نیرو های اسلام را برای نبرد بزرگتری در ماه های آینده با نام فتح المبین آماده ساخت. بخش گسترده ای از منطقه ی بستان در این حملات از گزند دشمن درامان ماند. اما افسوس و صد افسوس برای دژخیم بزرگ. هم او که خود را حامی ملت عرب می دانست و به اسم آزادی بر آنها تاخته بود. اما تنها و تنها، راه و نام مبارک علی(ع) و خاندان پاکش در آن فضای رعب و وحشت می توانست نجات دهنده مرز و بوم ایران باشد.

حالا تو اینجا نشسته ای زیر این آسمان آبی تنگه چزابه. سکوت و آرامش را فراموش کن. لحظه ای چشم ببند و به نجوای درون زمین گوش بسپار. هنوز هم صدای رعد آسای تانک های غول پیکر در نبض زمین می زند. از آسمان بوی خردل می آید. و در جانت فریاد یا الله و یا علی می پیچد. با دست گوشه ای از خاک را لمس کن. بگرد. خوب بگرد. شاید زیر دست تو فلزی سخت جای گرفت که روی آن نوشته بود: شهید گمنام فرزند روح الله...

مهد عشق

آیا این بی معنا نیست که به آنچه در پیرامونمان می گذرد،بی تفاوت باشیم و فکر کنیم که حقی از دیگران بر گردنمان نیست؟

کجای این زندگی معنا می دهد وقتی تعبیر هیچ حرفش را نمی دانیم. کجای این نفس های مدام،معنا می دهد وقتی شهید در ادراکمان نگنجیده است؟!

من از شلمچه می گویم. از مرز بین آدمی تا خدا.از صلوات های ملائک در آستانه ی جهش خون بر خاک .

از طلائیه می گویم.از طلایی ترین پرتو جان فشانی و از فکه،از سرزمینی که مهد عشق ورزی به فرزندان پیغمبر است.

خدایا به من یا بده تا هرچیز را آن طور که در ذاتش است ببینم و آن گونه که در خور است،پندارم را قوت بخشم.

یاری ام کن تا نیک بیاندیشم و نیک بنگرم به آن چه تو با اراده ات در مسیر زندگی ام قرار دادی. ای مهربان فناناپذیر.

مهد عشق

...شهادتـــ

بچه‌ها به‌ش مي‌گفتند محمود سوسول. بچه كُله‌رود و ساكن شاهين‌شهر بود. شب مرحله سوم عمليات كربلاي 5 گوشه‌اي از قرارگاه، نزديك ايستگاه حسينيه، نشسته بود و گريه مي‌كرد. ما كربلاي چهار را با آن وضعيت ديده بوديم. رفقايمان پيش چشممان پرپر شده بودند. خيلي‌ها فكر مي‌كردند محمود ترسيده. رفتم سراغش. پرسيدم: چي شده؟ گفت: ولم كن. گفتم: محمود، بچه‌ها مي‌گويند تو ترسيدي. گفت: بگذار هر فكري كه مي‌خواهند بكنند. خيلي اصرار كردم كه چرا گريه مي‌كند. گفت: داداش محمد، من فردا شب شهيد مي‌شوم. مانده‌ام كه چطور به ملاقات حضرت زهرا(س) شرفياب شوم.

جدي نگرفتم. فردا كه رفتيم براي عمليات، توي پنج ضعلي معروف شلمچه، يك بار ديگر ديدمش. آمد با من دست داد و روبوسي كرد. مي‌خواست به خط مقدم برود. گفت: محمد، بعد از بريدگي سمت راست، نزديك اولين تانك منهدم شده بيا سراغ من.

سه ـ چهار ساعت بعد، يكي از بچه‌ها به من گفت: محمود رفت. گفتم: كجاست؟ دقيقا همان نشاني‌اي را داد كه قبل از عمليات به من داده بود. تير درست توي صورتش خورده بود.

...سيب من


تو سيب نچيده اي..
تو سيب نخورده اي!
تويي كه وقتي سيب كالي مي افتاد بغض مي كردي, ولي روزگار نتوانست,
نتوانست تو را سرگرم سرخي سيب كند دنيا كند..
تو سيب نخورده اي..
تو سيب نچيده اي!
همان شد كه باز بهشتي شدي..


پ.ن: تو براي دستهاي كوچك من همان سيب سرخي..

منآجآت دکتـــــر چــــــمرآن

خدایا از آنچه کرده ام اجر نمی خواهم و به خاطر فداکاری های خود بر تو فخر نمی فروشم، آنچه داشته ام تو داده ای و آنچه کرده ام تو میسر نمودی، همه استعداد های من، همه قدرت های من، همه وجود من زاده اراده توست، من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، از خود کاری نکرده ام که پاداشی بخواهم...

تو ای خدای من، ناله ضعیف شبانگاه مرا می شنیدی و بر قلب خفته ام نور می تافتی و به استغاثه من لبیک می گفتی. تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی... خدایا تو را شکر می کنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچکس و از هیچ چیز انتظاری نداشته باشم.