شهید گمنام سلام

محرم است و حال و هوای حسینی

جمعه است و حال و هوای انتظار

تابوت توست و حال و هوای ابری دل من

در باورم نیست که تو انقدر به دستان من نزدیکی

در باورم نیست که من در کنار تابوت سه رنگت نشسته ام

در باورم نیست که صورت من تابوت تو را لمس میکند

در باورم نیست که اشک هایم بر روی تابوتت جاریست

دستانم و تمام وجودم میلرزد از حضور تو

شرمندگی از چهره ام پیداست

شرمنده تر از همیشه ام در کنار تابوتت

گمنامم مرا ببخش........

حال که میروی سلام مرا به بابا برسان

وبگو امشب تابوت تو به جای تابوت بابا

محرم لمس اشک های من بود.

معجزه در شب اول محرم

از قدیمی‌های محله سی‌متری جی تهران است. خانه ‌کوچک و با صفایش فاصله چندانی با مسجد جواد‌الائمه ندارد مسجد محل که به ازای هر یک مترش، یک شهید تقدیم اسلام کرده است. پسر پیرزن «مهرداد رحیمی» و دامادش «اصغر بهفر» از همین شهدا هستند شهدایی که دل مسجد این روزها در فراق‌شان خیلی تنگ شده است درست مثل دل پیرزن سر همین دل‌تنگی‌ها بود که لابد پیرزن آن شب قلبش از تپش ایستاد بود جوری احساس عطش می‌کرد. اما او را نه یارای این بود که قدم از قدم بردارد. فقط ناله‌ای سرداد و بعد افتاد چشمانش سیاهی رفت و دیگر هیچ ندید خوب شد والا اگر نه از درد، به یقین از نحوه درمان دق می‌کرد و می‌مرد. قصه چیست؟
 
هیچ! جنگ روزگار و خون‌ دل خوردن، بی‌معرفتی دیدن و دم بر نیاوردن زجر کشیدن و لب فرو بستن، با سکوت فریاد برآوردن اصلا می‌دانی! باید پای صحبت‌های رضا- فرزند دیگر پیرزن- نشست تا متوجه شد ماجرا از چه قرار است؛ مادرمان را بردیم بیمارستان حضرت رسول. خدا خیرش بدهد. یکی از پزشکان آنجا بعد از اکوی قلب یک طوری که ناراحت نشوم به من گفت: اگر می‌خواهی مادرت تمام نکند عجله کن و او را ببر بیمارستان خاتم‌الانبیاء تا اسم این بیمارستان را شنیدم خوشحال شدم. گفتم:  فقط کافی است کارت بنیاد شهید را نشان بدهم و آنها هم مادرمان را عمل کردند. چه خیال خامی، یارو تا چشمش به کارت بنیاد شهید افتاد گفت: جا نداریم. این در حالی بود که از طریق همان پزشک بیمارستان حضرت رسول مطمئن بودیم جا دارند. حالا فکر می‌کنم اگر کارت بنیاد را نشان نمی‌دادم شاید کارمان را راه انداخته بودند. به طرف گفتم مگر مدعی نیستید که این بیمارستان بیشتر در خدمت خانواده شهداست؟ پس اگر برای مادر شهید جا نداشته باشد برای چه کسی جا دارد؟
 
 گفت: همین که هست، هیچ‌کاری هم نمی‌توانی بکنی. گفتم: من که می‌دانم شما جا دارید. مریض ما هم وضعش اورژانسی است بپذیرید. نترسید! پولش را می‌دهم. با طعنه گفت: بر فرض هم که جا داشته باشیم. جا مال مریض‌هایی است که نیازهای خاص دارند! دیگر عصبانی شده بودم؛ شده بودم حاج کاظم آژانس شیشه‌ای با این فرق که اگر موجی می‌شدم، مادرم روی دستم می‌ماند. چه کار باید می‌کردم زنگ زدم به اورژانس و هفتاد هشتاد هزار تومان پیاده شدم و مادرم را بردم بیمارستان باهنر، هیچ امیدی هم نداشتم. وقتی مسوولین خاتم‌الانبیا آن‌جور ما را جواب کردند از یک بیمارستان خصوصی چه انتظاری می‌شد داشت... اما باز صد رحمت به اینها لااقل با پول می‌شد راضی‌شان کرد و تخت‌شان اختصاص به مریض‌های خاص!!! نداشت. در اینجا مادرم را خیلی زود بستری کردند ولی چه فایده بعد از چهار روز هنوز مادرم در کما بود؛ نه حرکتی، نه حرفی، نه تپش قلبی- دیگر قطع امید کرده بودم از معصومین هم دیگر کسی نمانده بود که دست به دامانش بشوم. خواهرم اما هنوز امید داشت. رفت مشهد و متوسل شد به حضرت رضا(ع)، یک کمی هم با برادرم درددل کرد:« پس چی می‌گن دست شهدا اون دنیا خیلی بازه؟ هان مهرداد! نمی‌بینی مادرت در چه وضعی است بی‌وفا! نمی‌گویی مادرت چقدر دوست داشت محرم امسال را هم ببینه؟ نمی‌خوای واسه حسین‌(ع) عزاداری کنه؟ دوست نداری واسه غریبی زینب سینه بزنه؟» ...
 

به طرف گفتم مگر مدعی نیستید که این بیمارستان بیشتر در خدمت خانواده شهداست؟ پس اگر برای مادر شهید جا نداشته باشد برای چه کسی جا دارد؟
 
سرتان را چه درد بدهم، خواهرم در مشهد همین‌طور داشت با برادرم درددل می‌کرد که اینجا مادر یکهو از تحت بلند شد و شفا پیدا کرد. پزشکان وقتی بدن مادرم را چک کردند با تعجب دیدند هیچ‌طورش نیست. سالم سالم است. از فرط خوشحالی همین‌طور اشکی بود که داشت از چشمهایم سرازیر می‌شد. داشتم گریه می‌کردم که مادر از من پرسید؛ رضا! امروز چند شنبه است؟ من که در آن چند روز حسابی بهم ریخته بودم، روزها از دست در رفته بود. یکی از پرستاران گفت:حاج خانم، شب جمعه است؛ شب اول محرم!

 

بهشت ثار الله

نمیدانم؟ چند هفته پیش دعوت نامه ای برایمان آمد؛ از طرف یک بهشت با سی فرشته. فرشته هایی که بیست سالی میشود یک یار همیشگی دارند. یاری بی کلک. این یار از یادگاری های حُسنی نامبارک است یا آمریکا و اسرائیل  یا...
یک خمپاره بزرگ یا یک ترکش ریز این یار جدایی ناپذیر را مهمانتان کرده است؟ اگر فقط به همین صندلی یا به پاهای ورم کرده، دست های کشیده و حرکت های گاه و بیگاه کمرشان نگاه کنی فکر میکنی روحیه شان را از دست داده اند. هم سنگری! اگر دکتر به ما دو روز استراحت مطلق بدهد کلافه میشویم. حالا حساب کن 20 سال چندتا دو روز است؟ بگذریم ...ولی کمی که از آن صندلی و پاها بالاتر میروی؛ به صورت و چشم هایش که میرسی؛ همه چیز تغییر میکند. نگاه هایشان پر از خنده است. چشم هایشان پر از امید. امید به ما دهه هفتادی ها. به مایی که در سنگر دانشگاه، فضای سایبری و جنگ نرم هستیم و به قول آقا سیدعلی(دامت برکاته)  به ما افسران جوان جنگ نرم. به من و توئی که یارمان قلممان است، تا از یار سخن بگوئیم.از یار جانبازان قطع نخاعی. از خاطراتشان. داشتم میگفتم:روحیه شان از ما بهتر است. اگر جلویشان گریه کنی. به سخن می آیند که: ما باید از شما روحیه بگیریم.
نمیدانم. راستی تو ای فرشته، تو ای جانباز عزیزی که حجت را بر ما تمام کرده ای، میدانم سینه ات پر از غم است از بی مهری مسئولان. از اینکه زمانی به شما سر میزنند که مشکلی برایشان پیش آمد کرده باشد. از منی که در کوچه های سردرگمی شهر، آدرس این بهشت را گم کرده ام و به شما سر نمیزنم. ولی شما را به مقتدایتان، شما را به حضرت عباس(ع) قسم میدهم: ما را ببخشید. خدا شاهد است که اگر شما ما را نبخشید.بیچاره ایم...

تـــــابوت

صبح زود بلند شده بود... تعجب کردم هنوز خورشید سر نزده بود که کوچه رو جارو کرد و بعد آب پاشی !!!

حیاط خونه هم که شده بود عین دسته گل...

گیج بودم واسه چی اینکارو میکرد؟

خیلی وقت بود این برق تو نگاهش گم شده بود، اما اون روز خود خورشید تو چشماش طلوع کرده بود.

صداش زدم که بیا صبحونه بخور، گفت؛ نیت روزه کردم، غرغر کردم با این وضعیت معده و فشار خون و هزارتا مریضی تو این سن و سال و این وقت سال روزه گرفتن دیگه چه صیغه ایه؟؟

هیچی نگفت فقط خندید...

پشت کرد به منو گفت یکم زود باش میخوام اول وقت برسیم اونجا.

اون روز حالم حال دیونه ها بود، خودمم دل تو دلم نبود که برم، آخه فقط من نبودم که عزم رفتن داشتم، چشمام، قلبم، اشکهام، دست هام، پاهام فکرم همه ش اونجا بود همه ی وجودم میخواست بره تا خالی شه و سبک و آروم برگرده؛ اما همشون سنگین سنگین بودن نمیتونستم دنبال خودم بکشونمشون تو عالم خودم بودم که یهو منو صدا زدو مثل همون دفعه های قبل قاب عکس رو دستش گرفته و آماده دم در ایستاده!

به خودم اومدم ، سوئیچ ماشین رو برداشتم و راه افتادیم...

تو ماشین تو عالم خودم بودم که باز صداش رشته افکارمو پاره کرد؛

- گفت : به نظرت یکی از اون تابوت هارو به من میدن؟؟

- گفتم چی؟!

- میگم تـــــــــــــابوت...

- خوب من دلم میخواد اگه مردم  تو همون تابوتی بخوابم که... ته حرفشو خورد زیر لب گفت: اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم...

- دیشب خواب محمد مهدی رو دیدم. گفت: اومده منو ببره زیارت مدینه سر قبر بی بی زهرا (س)..

- جا خوردم...

- هیچی نگفتم و نگاهمو ازش برگردوندم

داشت دلمو چنگ میزد... با خودم گفتم این دفعه دیگه چطور از اونجا جداش کنم و برگردیم؟؟؟ این بارم اگه نتونیم نشونی از عزیز دردونش پیدا کنیم و برگردیم باز همون آش و همون کاسه ی همیشگی، همه ی برق نگاهشو خرج همون قاب عکس تو طاقچه میکنه و تا تفحص بعدی خورشید چشاش گرفته ی گرفته میشه...

همینکه رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم گفت : چه خوب آقای علوی اینجاست؛ بذار من باهاش یکم حرف دارم زود برمیگردم.

رفت و بعد چند دقیقه که  برگشت رفتیم و وسط جمعیت ابتدای جایگاه استقبال از شهدای گمنام ایستادیم، پرچم ماشین حمل تابوت ها از دور که مشخص شد دلم ریخت یه لحظه نگاهش کردم هق هقی که قورتش می داد و شده بود آهنگ بی صدای اشکای رو صورتش منو داغون میکرد ، آروم آروم بود!! آرامشش بدنمو به لرزه مینداخت.

مراسم دیگه شروع شده بود... مثل همیشه... چقدر این قصه ی تکراری مرموز اما قشنگ و دلنشین بود...

چند تا تابوت گمنام و بی نام نشون راه باز کرده بودن و نه تنها از دل یه جمعیت چند هزار نفری میگذشتن که با خودشون روح هشت تا مادر بی خبر از نام نشون بچه هاشونو می بردن...

خدایا!!! آخه این چه فرمولی بود؟؟؟

پنج تا تابوت بی نام و نشون ...!!!

هشت  تا مادر دنبال نام و نشون...

بی بی منو کشوند عقب و گفت تابوت آخری رو ببین اونکه زیر همه س!!

گفتم : خب!!

هیچی نگفت. مراسم تموم شد و برگشتیم... بازم رفتار بی بی برام عجیب بود بیقرار نبود بازم آروم گریه میکرد حتی با اینکه هیچ نشونی از محمد مهدی پیدا نشده بود مثل قبل نبود... چشاش براق براق بود...

دیقیقا سه روز بعد همون تابوتی رو که  نشونم داده بود آوردن ، آقای علوی گفت بی بی اون روز ازم قول همین تابوت رو گرفت.

و بی بی رو تو اون خوابوندن و ...

فرمولای سخت دنیا چقد راحت و آسون حل میشن!!!

...با آرزو هایشان راه هموار کردند

وقتی دلم برا بابام تنگ می شد میرفتم پیش مامانم و ازش میخواستم برام از بابام بگه، این دفعه برام یه خاطره جالب گفت:

من و بابات تازه عقد کرده بودیم، یک روز اومد پیشم و داشتیم حرف میزدیم یهو دیدم بغض کرده سرشو انداخت پایین پرسیدم: احمد جان چی شده؟ گفت یاد بچه های جبهه افتادم خیلی از اونا دلشون میخواست این لحظات و تجربه کنن اما خیلیاشون رفتن... و شروع به گریه کرد....

بابای عزیز من هم یه مدت بعد راهی همون سفر شد....

خدایا تو شاهدی اونا رفتن با کلی آرزو ما موندیم و راه شهدا کمک کن تا قدم تو راهشون بزاریم و کج نریم...

الهی آمین

پـــــرواز

نگاهت برق درخشانی داشت

دلت بزرگ بود به بزرگی آسمان

نجوای شبانه ات با پروردگار  زیبا بود

چهره ات معصوم و پاک

اما در سر آرزوی پرواز داشتی

در شگفتم چگونه از زمین گذشتی!

پلی از زمین تا آسمان

پلی از خاک تا آسمان

پروازی عاشقانه تا خدا

و سرودی آسمانی یا حسین (ع)

یا مهدی ادرکنی (عج)

و چه زیبا لبیک گفتی 

و ما هنوز مانده ایم در زمین !