بیعت با امام عاشقان

در ذهنم گذشت چه بسیار نوابغی که در دریا غرق شدند، در جاده ها تصادف کردند و یا دچار فساد و اعتیاد و زیاده خواهی و وطن فروشی و.... شدند.

مگر نه اینکه هر کسی را به حکمت الهی زمانی مقرر در دنیاست،

پس چه زیباست در این قحطی شهادت چنین بلند پریدن!!

عجیب است ،عیار شهادت همیشه بالا بوده است.باید زائر امام رضا (ع) در ظهر عاشورا باشی، یا محرم کعبه و فریاد کننده ی (یا ایها المسلمون اتحدوا اتحدوا....) یا هشت سال در جبهه گوش به فرمان نائب امام زمانت و آماده ی قطع عضو،قطع نخاع، شیمیایی و یا میکروبی شدن تا رسیدن به خلوص در خور شهادت و یا همچون (احمدی روشن) باشی .نخبه ای کارآمد در جهت ( واعدو لهم ما استطعتم من قوه)

خلاصه باید چیزی باشی در خور هدف وگرنه در غدیر زندگی ات، اگر چه حرف از عید و جشن و بیعت است ،جفا خواهی کرد.

پس بکــــــوش چنان ارزشمند گردی که در میان تمام بیعت شکنان عالم،...

با امـــــــــــــــامت عاشقانه بمانی و وفــــــا کنی.

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر

قرآن در کــلام شهدا

امام صادق (ع) در توضیح ایه 121 سوره مبارکه بقره :کسانی که به آنان کتاب دادیم ان را تلاوت میکنند آن گونه که حق تلاوت آن است..........میفرمایند:

آیاتش را روشن و شمرده میخوانند سعی می کنند معانیش را بفهمند و احکام و فرامینش را به کار ببندند و وعده اش را امیدوارند و از عذابش میترسند و از داستانهایش سرمشق میگیرند و امرهایش را بجا میآورند.

1-شهید برونسی: هیچ راهی بهتر از قران نیست.

2-شهید محمد جلال جلالیان: اسلام ،یعنی پیاده شدن قران.

3-شهید غلامرضا شیرغانی: ای کاش میلیونها جان داشتم و فدای اسلام و قران میکردم.

4-شهید حسین غلامی :با دشمنان میجنگم اما نمیگذارم قران بر زمین بماند.

5-شهید محمد رضوی :شما را به خواندن نمـاز و قران شناسی توصیه میکنم.

6-شهید جواد جلیلی : در راه اسلام و قران و ائمه اطهار قدم بگذارید تا سعادتمند گردید.

7-شهید حسین حسین زاده : به قران زیاد توجه کنید.

8-شهید غلام حسین باغی: خدایا همه ما را به راه اسلام و قران هدایت کن.

9-شهید فرامرز حسینی: در جهت اسلام و قران باشید.

گلــزار تمام این شهدا: بهشت رضا (ع) مشهد مقدس

مثل شهدای گمنام پاسگاه زید

از دور که نگاه کنید یک مسجد می بینید، شب که باشد چراغی سبز رنگ و مسیری به سمت این نور. بدون تعارف غریب است، باز دید کنندگانش به اندازه ی باقی مناطق نیستد و اگر زائر حرفه ای و هر ساله نباشید شاید حتی نامش را نشنیده باشید، اما تجربه خواهید کرد که نماز جماعت خواندن در آن چه مزه ای می دهد. فقط باید تلاش کنید نگاهتان از قبله به سمت شهدای گمنام وسط مسجد نچرخد که عجیب جاذبه ای دارند. کاش می دانستیم کیستند کاش زندگی نامه اشان در دستمان بود که حتماً پر بود از نکات خواندنی و معجزات دیدنی و ایثارهای باورنکردنی اما حیف!

 ولی نه،کدام حیف؟! که اگر دریچه ی قلبمان را باز کنیم آنها خود سخن خواهند گفت، نیازی به  نوشته و مدرک نیست اگر یک قدم به سوی آنان بیایید خودشان فرسنگ فرسنگ شما را به سمت آسمان راه خواهند برد، همه می دانیم شهدا چه می خواهند اگر بگوییم نشنیده ایم و نفهمیده ایم غفلت است. همه شنیده ایم حکایت کوبنده تر بودن یک سیاهی را بر یک سرخی همه می دانیم که وصیت نامه ای از آنان نیست که نگفته باشد عمار باشید برای علی، همه می دانیم که آنان تنها یک خواسته دارند، عشق! آنان برای رسالتشان مزدی نمی خواهند مگر اینگه به سود ما باشد! شک نکنید! معامله ی پر منفعتی  است.

وقتی از راهی که پر از خرده سنگ است می گزریم انگار گزر عمر خودمان را می بینیم که با صدای شکننده ای از زیر پاهایمان می گزرد، آری می گزرد، سخت یا آسان. هیچ ثانیه ای و لحظه ای جاودانه نیست. با درد یا با لذت عاقبت پیری و مرگ است اما تفاوت کجاست تا کجا بین مردن ها؟! در حدیث است که افضل الموت قتل الشهادت، حدیثی با چهار کلمه که سه کلمه اش یعنی مردن! اما تنها خواستن کافی نیست زیرا هر کس همان گونه خواهد مرد که زندگی کرده است. زندگی را باید شهادت گونه بسازیم مثل شهدای گمنام پاسگاه زید.

روز عاشورا، سرش جدا شد

شهیدمحمد تکلو بیغش

قائم مقام فرماندهت گردان علی اکبر لشکر 32 انصارالحسین

نام پدر: علی قربان           تولد: 1/1/1344 – ملایر            محل دفن: گلزار شهدای ملایر
یه آرزو داشت که همیشه به زبون آورد. می گفت: می خوام روز عاشورای امام حسین(ع) عاشورایی بشم . روز عاشورا داشت جعبه های مهمات رو جا به جا می کرد، که صدای انفجار بلند شد! وقتی گرد و غبار خوابید، دیدم سرش از بدنش جدا شدهـ . سر جدا، پیکر جدا... 


 

از این همه تکرار خسته شده ام

از اين همه تكرار خسته شده‌ام. كبوترهاي مهاجر كي رفتند با چشماني كه آيه‌هاي اندوه بود و پر از آهنگ رفتن، و ناراحت از ثانيه‌هاي جاماندن؟

راستي ياد بچه‌هاي جبهه به خير، ياد خدا، ياد جبهه به خير، آن وقتها كه در امتداد نسيم، خستگي را احساس مي‌كرديم و زجر مثل برگ ياس نوازشمان مي‌كرد و  درد مثل نيلوفر به دورمان مي‌پيچيد و آرامشمان مي‌داد. دلمان به ياد خدا بود و به فكر خوبي. غفلت با ما قهر كرده بود و با رفاه هم آشتي نداشتيم.

ياد موقعيتهايي به خير كه در آن به فكر موقعيت نبوديم. ياد دوكوهه به خير كه هزاران كوه ايستادگي تربيت كرد. ياد ايستگاه صلواتي به خير كه استراحتگاه ملائكه بود. ياد پلهايي به خير كه فاصلة دنيا و آخرت بود، ياد خودروهاي بهشتي به خير كه انبوهي دل را سوار مي‌كرد و از جاده‌هاي صراط از ميان دوزخ آتش به مقصد مي‌رساند. ياد جاده‌هايي به خير كه آدمي را از بيراهگي، انحراف و چند راهگي نجات مي‌داد. ياد تابلوهايي به خير كه راه جاودانگي را مشخص مي‌كرد. ياد سنگرها به خير كه مفصل‌ترين ميهماني اشك و خلوص را بدون خرجهاي كلان ترتيب مي‌داد. ياد خاكريز به خير كه گودالهاي لغزش را صاف مي‌كرد. ياد حسينيه به خير كه شاهد قدوم اهل بيت(ع) بود.

ياد بستان به خير كه مزرعة عشق بود، سوسن‌گرد كه آن همه شقايق در دل كاشت، آباداني كه از ويرانيهاي دل جلوگيري مي‌كرد. خرمشهر كه شهرداران آسمان به زيبا سازي‌اش پرداختند، اروندي كه هزاران دل در آن آبتني كردند، شلمچه كه كبوترهاي بي‌نشان را در گوشه و كنارش منزل داد.

ياد حناي يكرنگي به خير، ياد فهميده‌ها به خير كه قبل از تكليف به تشييع رفتند. ياد بسيجي به خير كه ضريب اخلاص بود. ياد تخريبچي به خير كه حصارهاي دنيا را فرو ريخت. ياد پلاك به خير كه شمارة پرواز بود، ياد گروه خونهايي به خير كه همه مثل هم بودند. خاكريز نوني‌شكل كه روبه‌روي آن حرفي از نام و نان نبود. جزيرة مجنون كه شاهد جنون عشق بود. جزيرة سهيل كه ستاره‌هاي زميني را به آسمان عروج فرستاد. ام‌القصر كه اهالي ويلا را هرگز به خود نديد. فاو كه وفا به تعهد بندگي را مي‌آموخت. ياد كميل و گردانش كه همه به علي(ع) پيوستند و گردان مالك كه از مال چيزي نداشتند. گردان روح الله كه به نياز جسم سرگرم نبودند. گردان حبيب‌بن‌مظاهر كه همه دوست خدا بودند. گردان علي‌اصغر، كه همه بزرگ بودند.

شما را به خدا يك بار ديگر سري بزنيد و شهدا را فراموش نكنيد.

http://static.cloob.com//public/user_data/album_photo/2845/8534702-b.jpg

!این همه بی نماز هست

می خواست برگرده جبهه بهش گفتم:
پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند
چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست…
… وقت نماز که شد ، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد...
خواستم بهش اعتراض کنم که گفت:
این همه بی نماز هست! اجازه بدید کمی هم بی نمازا ، نماز بخونند
دیگه حرفی برا گفتن نداشتم خیلی زیبا ، بجا و سنجیده جواب حرف بی منطقی من رو داد.

 

...شما راحت بخوابید من نگهبانی می دهم

بعد از شهادتش یکی از همرزمانش به خانه ی ما آمده بود. می گفت: برادر حسن همیشه آخرین فردی بود که استراحت می کرد، همه ی ما را می گذاشت بخوابیم و خودش از تمام چادر ها سرکشی می کرد. می گفت: شما راحت بخوابید من نگهبانی می دهم، و نیمه شب وقتی همه ی ما در خواب ناز بودیم او کفش های بچه ها را واکس می زد و سر جایش می گذاشت و آن وقت می خوابید.

 (شهید حسن علی مردانی / کاش با تو بودم ص25)