... و منهم من ینتظر

مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُواْ مَا عَاهَدُواْ اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى‏ نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُواْ تَبْدِيلاً (احزاب 23)

 از میان مؤمنان مردانى هستند كه آنچه را با خداوند پیمان بسته بودند صادقانه وفا كردند (و خود را آماده‏ى جهاد نمودند)، برخى از آنان پیمانشان را عمل كردند (و به شهادت رسیدند) و بعضى دیگر در انتظار (شهادت) هستند، و هرگز (عقیده و پیمان خود را) تغییر ندادند.

 

" و منهم من ینتظر" مصداق کسانی است که عاشقانه در راه خدا و برای رضای او پیکار کردند ولی به شهادت نرسیدند.جهاد اینان بسی دشوارتر است که بعد از سال ها در این دنیای پر فریب و ریاکار تن به چرک گناه آلوده نکرده و در انتظار وعده خداوند هستند و هیچ گاه عهد خود را زیر پا نگذاشته اند...

کسانی که عباس(ع) را سرمشق خود قرار دادند و جانبازی نمودند  ...

جانباز...

جانباز... همان کسی است که گلزخم های تن خاکی اش،در قیامت،شهادت به عشق او می دهند...

تجلی همان عشقی که روزی فرهاد را تیشه بدست روانه بیستون کرد او را راهی میدان جهاد کرده است...

و اینک با گذشت سالها،مرارت های روزگار را به دوش می کشند...

و صبر اینان از این جهت مثال زدنی است که کاری زینبی کردند!

با سرفه های مداوم،با تن نحیف،با زخم بستر،با پای مصنوعی،با صندلی چرخدار،با داروهای شیمی درمانی،با....می سازند و خم به ابرو نمی آورند.

عباس(ع)مرد میدان جانبازی بود و اینک اینان پیرو عباس اند و شاگرد صبر زینب(س)..

آنان که رفتند(من قضی نحبه) کاری حسینی کردند و اینان (من ینتظر) عباس گونه جنگیدند و از صبوری زینب(س) آموختند...

و ما در کشاکش میدان بلا حیران مانده ایم!!!!

زینب کدام سو است؟؟؟  مبادا یزیدی شویم !!!

پس وای بر نفس من

اگر....

 

شهید زین الدین به روایت همسر

خودش که اهل چیز نو خریدن نبود، نه برای من نه برای خودش. یکبار من و خواهرش پیراهن و شلوار برایش خریدیم. توی خانه لباس ها را پوشید و رفت. وقتی برگشت، دوباره همان لباس سپاه تنش بود.گفت: "یکی از دوستانم میخواست داماد بشود، لباس نو نداشت. دادم به او."

 


خاطراتی از شهید مهدی زین الدین به روایت همسرشان

مثل حضرت علی اصغر

شهید:محمد تقی غیور انزل           تولد:4/6/1348- مشهد

شهادت: 1366/2/2 - ماووت عراق - کربلای 10         مزار : حرم مطهر امام رضا(ع)

چند روز از کربلای 10 گذشته بود. ماووت بودیم. خط سوم جبهه توی سنگر های دیده بانی. می خواستم برم خط مقدم. با همه خداحافظی کردم. محمد تقی نبود. کنار رودخانه پیداش کردم. داشت با خودش زمزمه می کرد. اشکاشو پاک کردم و گفتم: غیور التماس دعا! چی می خوانی؟

گفت: دارم روضه ی حضرت علی اصغر(ع) می خونم، چون مثل حضرت علی اصغر(ع) شهید می شم.  گفتم: تو رو که خط مقدم نمی برن. گفت: من همین جا شهید می شم نه خط مقدم .

خنده ام گرفت، گفتم: اینجا خط سومه، گلوله نمی آید. باز هم حرف خودش رو زد. بعدش هم صحنه ی شهادتش رو تعریف کرد.

دو سه روز بعد شهید شد. همانطور که گفته بود. ترکش گلوله گلویش را برید.

راوی: برادر خرسند

ماجرای گردان حنظله

یکی از حزن انگیزترین و در عین حال حماسی ترین لحظات فکه، ماجرای گردان حنظله است؛ 300 تن از رزمندگان این گردان درون یکی از کانال ها به محاصره ی نیروهای عراقی در می آیند. آن ها چند روز و صرفا با تکیه بر ایمان سرشار خود به مبارزه ادامه می دهند و به مرور همگی توسط آتش دشمن و با عطش مفرط به شهادت می رسند.
سعید قاسمی که در عملیات والفجر مقدماتی، مسئولیت واحد اطلاعات و عملیات لشکر 27 محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله) را بر عهده داشت از سرنوشت کردان حنظله می گوید:
ساعت های آخر مقاومت بچه ها در کانال، بی سیم چی گردان حنظله حاج همت را خواست. حاجی آمد پای بی سیم و گوشی را به دست گرفت. صدای ضعیف و پر از خش خش را از آن سوی خط شنیدم که می گوید: احمد رفت، حسین هم رفت. باطری بی سیم دارد تمام می شود. عراقی ها عن قریب می آیند تا ما را خلاص کنند. من هم خداحافظی می کنم.
حاج همت که قادر به محاصره ی تیپ های تازه نفس دشمن نبود، همان طور که به پهنای صورت اشک می ریخت، گفت: بی سیم را قطع نکن... حرف بزن. هر چی دوست داری بگو، اما تماس خودت را قطع نکن. صدای بی سیم چی را شنیدم که می گفت: سلام ما را به امام برسانید. از قول ما به امام بگویید: همانطور که فرموده بودید حسین وار مقاومت کردیم، ماندیم و تا آخر جنگیدیم.


+ این نوا رو حتما دانلود کن                دانلود

!!ما گم شده ایم

بسمه تعالی

شاید ما نمی دانیم

ما رفته ایم

ما گم شده ایم!!

هر روز زنده تر می شوند

اما شهدا

هر روز زنده تر می شوند

و هر روز پرواز را مرور می کنند...

تا شاید ما بفهمیم

چقدر به انتهای زمین سقوط کرده ایم...

چقدر از آسمان فاصله گرفته ایم !!!

ای غایب از نظر

سلام ای ساده ترین، ای حل شده ی معمای تاریخ. ای پایان رنج دوری. تو پاسخ این رازی هزار ساله ایه نهان شده در پس پرده ای به ضخامت تنهایی و بی یاوری. پرده ای که دستی مردانه می طلبد برای دریدنش. دستی که شهامت افشای راز عاشقی را داشته باشد. شهامت رسوایی. آری سلام می کنیم به رسم آغاز زیارت نامه ها، به تو، ای باز مانده ی نسل برگزیده [1]. به تو ای آخرین فرمانده و بیعت ایستادگی می بندیم تا نفسی در سینه هست دست از جهاد نمی کشیم چه دیروز و جهاد اصغر چه امروز و جهاد اکبر. بیعت می بندیم به جهاد با نفس و عهد می کنیم در محضرت با شهیدان راه تو به ترک گناه. عهد می بندیم به عبور از میدان مین های هوا و هوس که دشمن نفس بر سر راه دلمان تا رسیدن به تو کاشته است، ما چون تخریبچی ها جسم خواهش هایمان را بر این مین های مزاحم می اندازیم تا معبری باز شود برای پرواز روحمان تا محضر شما.


[1]  إِنَّ اللّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ ﴿آل عمران ۳۳﴾