طعم خون

برتر از رویای عطر آگین

صاحب قلب حقیقت بین


پرسشی دارم تو را ای گل

طعم خون شور است یا شیرین؟!

 

...یه چله تنها با تو

یا رفیق من لا رفیق له...

ای رفیق کسیکه رفیق ندارد...

امروز دلم یک دنیا تنهایی میخواهد ، دنیایش مانند دنیا ی اینجا کوچک باشد هم باشد؛ اما تنهایی اش را بزرگ می خواهم اندازه خودت...!!!

آنقدر بزرگ که احساس تنهایی مان آنچنان قلبم را آکنده کنده تا دیگر تردید نداشته باشم!!

می گویند از امروز تا عید قربان را بهترین چله است...

آه !!  یک چله تنهاییمان !!! کاش بشود...

امروز دنبال آن تنهایی ام که چله در چله تمام چل چلی های عمرم را پر کند تا همان روز " لاریب فیه...." تا روزیکه من هم مانند آن دیگر خالی از تردید باشم...وسپس... ثم الیه ترجعون..و انا ل لله و انا الیه راجعون..

تردید ماندن را نمی خواهم...سودای رفتن به سر دارم..پای ماندنم میلنگد اما...

حقیقتش چند روزی ست که قفس تن حجمش یارای تحمل روح را ندارد و اما روحم هنوز سرگردان است ...

آخر طفلک تشنه است ...نه علقمه دیده و نه بقیع غریب را به آغوش کشیده...این روزها دلش تنگ خاکریز های کانل حنظله است ..درست به یاد ندارد همان سه راهی معروف پرواز را...تشنه است خیلی تشنه است...تشنه فدا شدن لب تشنه ارباب است...

بی تردید می داند پری اماده پرواز ندارد...مانده تا بالهایش به سن تکلیف برسند به لحظه شروع پرواز آنهم قربت الی الله...

اما چه پر پر می شود دلش وقتی می بیند این همه پرواز را ...و چه پر میکشد دلش برای پریدن...

می گوید بهانه ای برای ماندن ندارد ... قضیه همان است...چشمانش ندیده اند همه ی آن ندیده ها را...وبا زهم تشنه است گوش هایش نیز شنیدن صدای لبیکش را...

هل من ناصر ینصرنی اش را هنوز نتوانسته با تمام وجود لبیک گوید !!

امروز ای کاش تنها شوم...به دنبال توام ای رفیق بی عیب...

خدایش بیامرزد بابا اسماعیل دولابی را می گفت: اگر دنبال رفیق بی عیب بگردی تنها میشوی ، البته این بدهم نیست چون در این صورت خداوند رفیقت میشود ...یا رفیق من لا رفیق له..

ای کاش تنها بودم به بزرگی تنهاییت اندازه خودت تنها با تو...لا اله الا الله

به حرمت یک دهه کرامت ...به حرمت همه ی زینب هایی که در معصومه ها تکرار میشوند به غربت غریب الغربا همان غربت  دیرینه ایکه از در خانه ی زهرا(س) شروع شده و به خیمه ی ناپیدا یوسفش رسیده... بیاد همان دحوالارض ای که دریا را فرش زیر پای کعبه ات کرد چهل روز مرا تنها کن با خودت..

کهف نشین غار حرا ی تو کاش میشدم به حرمت چله نشین حرایت...

بگذار چله بگیرم با زیارت عاشورا تا عید قربانت، آن روز که ابراهیمت غمگین از رد قربانی اش دلشاد شد به داشتن قربانی بس عظیم تر به وسعت کربلا و پاکی سلاله احمدی و عطر گل محمدی تا جهان یکسر شود عید قربان و کل یوم عاشورا و کل الارض کربلا...

مراچله نشین تنهایی ات کن یا ریق من لا رفیق له !!

می دانم بزگ است ،زیاد است خواسته ام اما گفته اند رحمت تو بزرگ تر از هرچه بزرگ است و تورا گفته اند دهنده ی بی منت پس بگذار که مادرم گوید: الهم تقبل منا هذا القربان...

 

بوسه بر عطر پرواز

بغض‏های حقیر ما، روبه‏روی تصاویر گلگون شما سرریز می‏شود و راه را برای کلام می‏بندد؛ با شما شقایق‏هایم. از شما چه باید گفت و چه باید نوشت؟
واژه‏های خاکسترگونه ما، فقط بلدند روبه‏روی شما ضجه بزنند. اما کاش می‏دانستند که یاد شما حرکت است؛ حرکتی برای بهبودی وضعِ «بودن». چه باید گفت که شما حنجره‏های خود را عبور دادید تا آن سوی مرزهای تکبیر، آن سوی مرزهای ندیدن؛ جایی که واژه‏ای یافت نمی‏شود تا شما را با آن ستود. اصلاً شما که برای تحسین برانگیزی قلم‏های ما بوسه بر عطر پرواز نزدید!
هر روز و هر شب، خاکریزها، با اشک‏ها و دعاهایتان گره می‏خورد.
شما، درشتناکی شب را با تکبیرهای فاتحانه‏تان درهم می‏شکستید و روزهای سنگر را سپیدتر از بال‏های کبوتران می‏کردید.
ما مانده‏ایم و یاد شما
بدا به حال ما، اگر یاد شما را زندگی ما قاب نگیرد. اینجا فراوانند داغ‏های کمرشکن و زخم‏هایی که شما مرهمشان هستید؛ شما را می‏گویم که نگاهتان رفت و در جهت قبله پروانه‏ها خانه کرد.
وقتی دست نوشته‏های شما خوانده می‏شود، در می‏یابیم که شما نام دیگر خورشیدید و قرابتی نزدیک با خود عشق دارید.
وقتی وصیت‏نامه‏های شما را می‏خوانند، تازه می‏فهمیم چرا با عزم آخرین نفر از شما، آسمان چمدان خود را بست و کوچید تا بر شرم خویش نیفزوده باشد. وقتی عکس شما را در ذهن خویش ورق می‏زنیم، تازه می‏فهمیم که عکس‏های تک تک شما اشاره می‏کرده است به بهترین فصل حیات و ما غافل بودیم. حال ما مانده‏ایم و دستانی که به دیواره‏های قفس می‏خورد. ما مانده‏ایم و نام جاوید شما که از لمس رهایی، خنده می‏زند. ما مانده‏ایم و موسم یاد شما که روزهای ما را ترمیم می‏کند.

اینجا شهدا حاجت می دهند

برداشت اول :

آنقدر توبه کرده بودم و توبه شکسته بودم که دیگر شمارش از دستم در رفته بود . دیگر روی توبه کردن نداشتم.دنبال یک واسطه بودم تا این بار ریش او را پیش خدا گرو بگزارم و پشت هیبت او قایم شوم. عهد بستم اگر دیگر برای این توبه ، توبه شکستنی در کار نباشد هر پنج شنبه ها بروم پابوستان.و آرامگاه ابدیشان را عطرآگین به عطر گلاب کنم.

غروب کلاس اخلاق که تمام شد پای پیاده عازم مزار شهدا شدم ، آسمان هنگامه کرده بود و باران به شدت می بارید . نم نم دستان خدا زحمت پر کردن دبه های آب را کشیده بود و من فقط با اشک های آسمان مزارشان را نوازش می کردم. چند ساعتی گذشت ، آسمان در دل ظلمت شب فرو رفته بود . هنگام وداع رسیده بود،به آخرین مزار که رسیدم احساس کردم برق از تنم رد شد با دیدن نام شهید سردار شهید سعید قهاری..شهیدی که به تازگی از طریق وبلاگ فرزندشان با ایشان آشنا شده بودم. حس فرزندی عجیبی نسبت به ایشان پیدا کردم و زبانم باز شد به خواستن حاجت از ایشان...

هفته ی بعد هم آسمان سر به دامن زمین گذاشته و های های اشکش دامن زمین را شسته بود و این بار هم هیچ کس در گلزار نبود.این خلوتگاه عاشقانه زیباتر از همیشه شده بود . تا یک ماه من بودم و اشک های آسمان خلوت ، تنها کنج غروب...

برداشت دوم:

صدای موبایل خواب شیرین بعدازظهرم را ربود."عبدالوهاب"بود که از"سردشت" تماس گرفته بود:

- " الو سلام . یه زحمتی داشتم برات ؛ مدارک یکی از دوستام توی یکی از تعمیرگاه ها جامونده میشه براش بفرستی "بانه".

- باشه چشم ، چه زحمتی فردا می فرستم ، خداحافظ.

با هزاران جان کندن آدرس را پیدا کردم. مدارک را گرفتم و قدم زنان به راه افتادم که دیدن منظره ای مرامیخکوب کرد.سنگ تراش داشت سنگ ها را جابجا می کرد که سنگ مزاری نگاهم را به دنبال خود کشید..... " شهید سعید قهاری سعید".

آری این سنگ نبشته ی جدید بابای معنویم بود.. شهدا دوباره مرا شرمنده ی محبت و توجه شان کرده بودند و نوایشان مرا می طلبید.

آن سوی خیابان گلزار شهدا بود . باز خلوتگه راز و نیاز ، تنهایی و اشک های آسمان.. فاتحه ای خواندم و اشک هایم عرض شرمندگی ام را به بابا رساندند و من در دل ازشهید تشکر کردم بابت اجابت حاجت و حفظ آبرویم..

لبخند رازآلود شهید و چشمان نافذش در توی عکس گره خورده بود به من و مزار و باران.

برای شادی روحش صلوات